
گاهی شب ها کمی پنجره به بسترم می تابد
و اندکی توی ماه قدم می زنم
(چیز عجیبی ست توی همین آسمان گرفته ی تهران!!)
همین که واژه هایم دچار بی وزنی می شوند
تازه می فهمم که بیخود دست تو را رها کردم
قرص ماه توی آسمان کامل می شود
از میان همه ی صورت هایی که روی ماه می کشم یکی شبیه تو نیست
عکس خودم را می کشم
یک رود بیقرار روی ماه جاری می شود
ستاره ای ناامید در دوردست شب سوسو می زند
به چشم هایت که می رسم
درختی سبز روی ماه ریشه می دواند
و شاخه هایش را به سمت من تکان می دهد
آه گاهی چه قدر دلم برای برگ ها تنگ می شود!