
منبع: جن و پری
گفتگو:سید مصطفا رضیئ
فروش کتاب فقط در نمایشگاه ممنوع اعلام شده، یا در بازار کتاب هم ممنوع است؟
هنوز نمیدانم. اطلاع دقیقی از بقیهی موارد ندارم. و این که الان وضعیت کتاب در بازار چگونه است. آیا آنجا هم حق فروش ندارد؟ ولی میدانم در نمایشگاه کتاب امسال ارائه نشد و کسانی که برای خرید آن رفته بودند موفق به خرید کتاب در نمایشگاه نشدند.
خانوم دکتر سلاجقه، شما یک کتاب موفق کار کردید، جایزه بردید، اثر تجدید چاپ شد، ولی الان امکان فروش آن محدود شده است. این اتفاقی که سر این کتاب برای شما افتاد، چه تاثیری بر ادامهی کار شما بر مجموعهتان دارد، شما قصد داشتید جلدهای بعدی این مجموعه را هم به بازار بفرستید. شما الان به کارتان در این مجموعه ادامه میدهید یا کار متوقف میشود؟
بدون تردید کارم را ادامه میدهم. طرح کار، مجموعهی نقد شعر معاصر است، که شمارهی دوم آن نقد شعر فروغ فرخزاد است. این کتاب نوشته شده است و تقریبا برای چاپ آماده است. ولی واقعیت این است که هنوز تصمیم نگرفتهام کارم را به ناشر ارائه کنم. برای اینکه میدانم احتمالا با مشکلاتی این چنینی روبهرو می شود. البته همهی این مسایل مسلما روی انگیزههایم تاثیر منفی دارد ولی جز نوشتن آنچه که لازم میدانم راه دیگری ندارم. امیدوارم هرچه زودتر موانع اینچنینی از سر راه کتابها از بین برود. وقتی آدمی سالها، از زندگیاش را صرف تحقیقاتی میکند که برای فرهنگ و ادبیات و تحقیقهای علمی میتوانند بسترسازی کنند ولی بعد بدون هیچ دلیلی با مانع برخورد میکنند. چه در حد ممیزی که کار شامل اصلاحیههایی شود، چه عدم در یافت مجوز چاپ یا ممنوعیت و محدودیت فروش، میتواند بر انگیزههای کلی فرد، تاثیر بگذارد. با این همه الان دارم روی اثر دیگری کار میکنم. اثری به نام «فرهنگ تحلیلی موتیف، نماد و سنتهای ادبی در شعر سبک هندی ایران،» حدود چهار سال روی این اثر کار کردهام که حدود تقریبا 2000 مدخل دارد. بدیهی است انجام این کارها، انرژی زیادی لازم دارد، ولی وقتی کتابهای آدم با مشکلاتی اینچنینی روبهرو میشود، بر فرآیند کاری او تاثیر میگذارد. بعد از شنیدن هر خبر ناراحت کننده در مورد برخورد با آثار ادبی مدتی دچار دلسردی و افسردگی میشوم. ولی دوباره ادامه میدهم. به هر حال کار کردن، آن هم در زمینهی نقد، نیازمند یک فضای مناسب است و تا زمانی که این فضای مناسب فراهم نشود، نمیشود راحت کار کرد.
مصاحبهگر: فریبا والیات
دکتر پروین سلاجقه، پیش از اینکه کتاب «از این باغ شرقی»، در زمینهی نقد و نظریه در ادبیات کودکان و نوجوانان، را به رشتهی تحریر در آورد نیز، از همین باغ شرقی گفته بود، از «قصهی تالاب» و «بنفشهکوچولو»، از محیط زیست و طبیعت که احترام به آن تنها راه نجات ما است.
دویچهوله: خانم دکتر سلاجقه، در هر دو کتاب «قصهی تالاب» و «بنفشهکوچولو»ی شما از طبیعت الهام گرفته شده. فکر میکنید، مطرح کردن طبیعت و اصولا محیط زیست در کتابهای کودکان چه تأثیری بر وجدان زیستمحیطی بچهها میگذارد؟
در این دو اثر من از ادبیات به عنوان یک ابزار استفاده کردم، تا بتوانم رابطهی خیلی زنده بین انسان و اجزا و عناصر طبیعت را نشان بدهم و به آن احترام بگذارم و این مسئله میتواند بر حس و وجدان کودکان برای درک این رابطهی زنده و ارجمند تأثیرگذار باشد.
چه استقبالی از این دو کتاب شد؟
خوب بود. استقبال از «قصهی تالاب» که در سال ۷۷ چاپ شد، خیلی خوب بود با اینکه این کتاب اولین کار من در زمینهی ادبیات کودکان بود، میشود گفت که یکی از اولین کارهای جدی بود که سعی میکرد از یک زبان نسبتا سمبولیک و تا حدودی سنگین و کمیجدیتر به نسبت ادبیات کودکان، وارد کار شود. این کتاب در سال ۷۷ چاپ شد و موفقیتش این بود که در همان سال به عنوان کتاب برتر زیستمحیطی در زمینهی ادبیات و ادبیات کودک از طرف سازمان محیط زیست معرفی شود و خوشبختانه تیراژ کمی هم نداشت. در ۵ هزار جلد به فروش رفت و بعد از آن برای چاپهای بعدی آماده شد.
کتاب «بنفشهکوچولو» یک متن نسبتا سادهتر بود و سعی میکرد رابطهی بین انسان به طور کل، و در اینجا یک کودک و یک موجود زنده را، با طبیعت خیلی زندهتر، رمانتیکتر و لطیفتر مطرح کند. استقبال از این کتاب هم خیلی خوب بود، حدود ۱۰ هزار نسخه از آن خیلی زود به فروش رفت و مخاطبین آن ازسطوح سنی پیشدبستانی تا سالهای خیلی بالاتر حتی بزرگسالان بودند و نقدهای مجلات مختلف سعی کردند، لایههای درونی و معنایی این اثر و واکنشها را نشان بدهند.
آیا همین مسئله، یعنی استقبال خوب از این دو کتاب، نشان نمیدهد که کودکان ایرانی به طبیعت، حیوانات و محیط زیست اطرافشان توجه و علاقه نشان میدهند و باید بیشتر به این زمینه پرداخت بشود؟
چرا، من فکر میکنم این دو کتاب میتوانند در مقیاس بسیار کوچکتر نمایانگر این حس در کودکان ایرانی باشند. ولی همانطوری که در پیشینهی تاریخی ادبیاتمان سراغ داریم، میبینیم که در آثار خیلی ارزشمند کلاسیک ما عمدتا سعی میکنند، به بچهها از طریق شخصیتهای گیاهی، حیوانی و شخصیتهایی که عمدتا در دل طبیعت مسکن دارند شناخت مربوط به زندگی را بدهند و سعی میکنند که ارتباط خیلی محکم و گسترده و هوشمند انسان و طبعیت را برای آنها بازگو کنند.
و آیا به نظر شما در کتابهای کودکان و کتابهای معاصر به اندازهی کافی به محیط زیست و لزوم حفاظت از آن پرداخته میشود؟
در دورهای که ما در ادبیات و هنر آن را تحت عنوان «پسا مدرنیسم» نامگذاری میکنیم خوشبختانه دارد به این مسئله بها داده میشود. من فکر میکنم، الان در آثار کودکان دارند تا حدود زیادی به این مسئله میپردازند، به اینکه کودکان باید به محیط زیست احترام بگذارند، به اینکه آنها بتوانند رابطهای بسیار سالم با محیط پیرامون و طبیعت برقرار کنند، آن را درک کنند و از موتیوها (برانگیزانندهها)ی زندهی طبیعت در ذهنشان و خلاقیتهایشان استفاده کنند.
در ماههای گذشته خبری تکاندهنده در بسیاری از رسانههای ایرانی منتشر شد مبنی بر اینکه هزاران لاکپشت و پرندهی مهاجر به دلیل آتش زدن نیزارهای اطراف تالاب پریشان برای راهسازی زندهزنده در آتش سوختند. موضوعی که شما ۱۰ سال پیش راجع به آن نوشتید، یعنی از بین رفتن تالابها، امروز به یکی از مسایل مطرح زیستمحیطی ایران تبدیل شده. تأثیر مطرح کردن مسایل زیستمحیطی را در عرصههای مختلف هنری مثل نقاشی، فیلم یا قصهنویسی چگونه میبینید؟
من خیلی برای این خبر متأسفم. درست است که در داستان من در آن زمانی که من آن را نوشتم این موضوع فقط یک فانتزی تراژیک بود، یعنی در واقع من میخواستم بگویم که امیدوارم اینطور نشود و اگر اینطور شود خیلی بد است. ولی متأسفانه میبینم که این فانتزیها دارد به حقیقت میپیوندد و این جای تأسف دارد.
من فکر میکنم، هنر همیشه میتواند واقعیات تلخ زندگی انسانی را به یک شکلی نمایش بدهد و آنها را برای خود انسان بازنمایی کند، برای خود انسان تا درس عبرتی برایش شود. بدون تردید نقاشی، داستان، شعر و همهی محصولات هنری میتوانند کمک کنند تا اینجور تراژدیها دیگر تکرار نشود. فکر میکنم، حتی اگر مطبوعات در آن سالهایی که داستان من یا داستانهایی نظیر این نوشته شد سعی میکردند، اینها را تبلیغ کنند و مردم را با اینجور آثار هنری که میتواند مردم را با بیانهای خیلی عاطفی با این تراژدیها آشنا کند، آشنا میکردند، میتوانست خیلی مؤثر باشد و در اینکه هنر میتواند به رفع این مشکلات کند من جای تردیدی ندارم.
دو کتاب «قصهی تالاب» و «بنفشهکوچولو» به زبان فارسی نوشتهشدهاند. آیا تا حالا تلاشی شده تا این دو کتاب به زبانهای دیگر ترجمه شوند؟
قصهی تالاب متنش به آلمانی ترجمه شده و مترجمینش از من خواستند که یک تصویرگر دیگری در ایران تصاویر این کتاب را از نو تصویرگری کند. به خاطر اینکه تصویرها یک مقدار برای کودکان سنگین است و فضایی غمگین را به مخاطب القا میکند و آنها در جستجوی ناشری بودند که بتواند این اثر را برایشان چاپ کند، گویا با چند ناشر آلمانی هم صحبت کرده بودند. از طرف آنها هم قولهایی داده شده بود و مسئله به این واگذار شده بود که تصویرگر دیگری کار تصاویر جدید را بر عهده بگیرد.
بنفشهکوچولو هم میدانم که متنش به انگلیسی ترجمه شده و ناشرش در صدد این هست که این کتاب را به انگلیسی با تصاویر تازه چاپ کند.
آیا باز هم قصد دارید، کتابی بنویسد که حفظ محیط زیست یا طبیعت را مطرح کند؟
در داستانهای من به طور کلی همیشه یک جنبهی زیستمحیطی هست. چون به نوعی ذهنیت خود من ذهنیتی است که در لحظهای که در حال نوشتنم خیلی زود کانالهایش را با طبیعت برقرار میکند و بنمایههای اصلی کار را از طبیعت میگیرد، از هر چه که به حضور زندهی طبیعت مربوط میشود. اینها همه به من ایده میدهد. بنابراین میتوانم بگویم، داستانهای دیگر من هم به نوعی با طبیعت سر و کار دارد. حتی داستانهایی که الان در زمینهی ادبیات بزرگسال دارم مینویسم، آنها هم به نوعی مبتنی است بر جاندارانگاری یا بحثی که ما در آرای مدرن به آن انیمیسم میگوییم، یعنی حضور زندهی طبیعت در ذهن انسان و اینها خوشبختانه همه در ذهن من جا دارد. چون خودم به طبیعت خیلی زیاد ارزش میگذارم و فکر میکنم، تنها چیزی که میتواند انسان را نجات بدهد در دورهی هرج و مرج بیپایانی که خودش برای خودش فراهم کرده، احترام به محیط زیست است.


كتاب امير زاده ي كاشي ها به چاپ دوم رسيد اين در حالي ست كه ادبيات امروز كشور با بحران مواجه است و همانطور كه تجربه نشان داده مردم ما اصولن اهل خواندن نيستند چه برسد به كتاب و كتاب خواني؟
متاسفانه ادبيات امروز ما در چندين وجه با بحران مواجه است ... بحران مخاطب ، بحران مولف ، بحران نقد، بحران نشر ، نوشتن دشوار است و بايد برايش بها پرداخت خصوصا نوشتن جدي ، يك مولف بايد با همه ي اين موارد مبارزه كند تا اثر خود را به سامان برساند و بعد از آن منتظر پاسخ بماند. اما وقتي پاسخ نمي گيرد تناسبي بين داده ها و گرفته ها ايجاد نمي شود.هرچقدر اثر جدي تر باشد اين مشكلات بيشتر و پيچيده تر است. بنابراين براي مولفان انگيزه اي قوي وجود ندارد كه خود را با كارهاي جدي در گير كنند ، در واقع جدي نوشتن در كشور ما به جرياني قابل قبول و حرفه اي تبديل نشده است، فقط گاهي شگردهاي فردي براي تاليف اين گونه كتاب ها از افراد سر مي زند كه نوعي خطر كردن است . بحران مخاطب در پاسخ ندادن به نوشتار جدي يكي از مهم ترين مشكلات در بين اين موارد است زيرا عدم استقبال از اين گونه آثار سرمايه ي ناشران را هم به خطر مي اندازد و نتيجه منجر مي شود به بحران نشر.در اين صورت ناشران يا اين گونه آثار را چاپ نمي كنند يا مولف را مجبور به تقليل كيفي و كمي آثار يا پايين آوردن سطح نوشتار يا عوامانه نويسي مي كنند. راه هايي كه بتواند كتاب را به فروش برساند. در اين ميان وضعيت كتاب هاي نظري و پژوهشي از همه بدتر است.آن ها مثل يك غريبه وارد بازار مي شوند هيچ كس آن ها را نمي شناسد مگر اين كه نويسنده هايشان در طول زمان با جان كندن براي خود معروفيتي دست و پا كرده باشند يا آشنايي، كسي در مطبوعات يا محافل نقد و بررسي كتاب داشته باشند تا نامي از كتاب آن ها برده شود. گاهي به نظر مي رسد در اين زمينه با نوعي مافياي مطبوعاتي در زمينه ي تبليغ و معرفي كتاب ها روبه رو هستيم.هر روزنامه ي براي خود تعدادي از افراد را به نام خودي و تعدادي را به نام بيگانه دارد.حساب كسي كه براي همه ي آن ها بيگانه تعريف شود روشن است. بايد براي هميشه دور نوشتن را خط بكشد. اگر به تيراژ كتاب هاي تحقيقي و پژوهشي و تعداد چاپ هاي آن ها كه در چند سال اخير منتشر شده توجه كنيد و آن ها را با كتاب هاي بازاري و عوامانه مقايسه كنيد به سادگي به عمق فاجعه پي مي بريد.

گفتگو : علي شروقي
منبع : روزنامه اعتماد
-به نظر مي رسد رمان در ايران به نسبت دهه هاي گذشته مخاطب پيگير و جدي خود را از دست داده است. منظورم آن دسته از مخاطباني است که بخشي از اوقات فراغت خود را با رمان خواندن مي گذراندند و رمان هاي جدي را هم دنبال مي کردند. تعداد اين مخاطبان جدي اما غيرحرفه يي خيلي کم شده. فکر مي کنيد دليلش چيست؟
شايد همين طور باشد اما اگر بخواهيم در اين خصوص به نتيجه يي دقيق برسيم بايد نوعي تحقيق ميداني داشته باشيم يا اينکه تيراژ رمان هايي را که جدي مي ناميم در هر دهه با يکديگر مقايسه کنيم. آنگاه ببينيم اين موضوع به نسبت جمعيت کتابخوان چه تغييري کرده و آيا نوعي تناسب برقرار است يا نه.
مساله بعدي اين است که دغدغه هاي انسان امروز به نسبت دهه هاي گذشته تغيير کرده است. شايد در آن زمان، براي آن طيفي که شما عنوان کرديد، رمان يکي از مهم ترين ابزارهاي اطلاع رساني فرهنگي و هنري بود که عمدتاً طبقه روشنفکر جامعه آن را دنبال مي کردند. اما الان رمان تنها وسيله اطلاع رساني هنري نيست، وسايل ديگري هم وجود دارد. امروز با تنوع محصولات ديگر فرهنگي از جمله سينما، وبلاگ نويسي و همين طور امکانات ديگر مواجه هستيم که آنها نيز وظيفه بازنمايي زندگي را به شکل راحت تر و چه بسا دلپسندتري انجام مي دهند.
شايد در چنين موقعيتي روزي به اين نتيجه برسيم که با شتابي که در پيدايش و تنوع محصولات فرهنگي به وجود آمده، رمان ديگر مثل گذشته اهميت ندارد و ممکن است جاي خود را به شکل هاي ديگر هنري بدهد. هرچند هنوز قضاوت در اين مورد زود است ولي به هر تقدير خوب يا بد اين روزها مي بينيم حتي در حوزه خود ادبيات داستاني انواع ديگر نوشتار در بسته بندي هاي کوچک تر مورد اقبال بيشتري واقع شده است. مساله ديگر که به نظر من در اين مورد بيشتر قابل تامل است تغييرات شگرف در شيوه تفکر انسان نسبت به مناسبات او با جهان به نسبت آن دوره هاي مورد نظر شما است و بازانديشي و تجديدنظر او نسبت به ايده آل ها و آرمان هايش. اگر کمي سوال شما را ريزتر کنم شايد بهتر بتوانم به آن بپردازم. مثلاً همان بخشي را که در مورد رمان جدي فرموديد. اصلاً «جدي» يعني چي؟ آيا همين الان من و شما در يک تعريف دقيق در مورد آن مي توانيم به توافق برسيم؟ آيا معيارهاي جدي بودن در ايده انسان در دهه هاي گذشته با امروز يکي است؟ جاي دوري نرويم. در همين جامعه خودمان و بيشتر از همه در همين گروه هاي فرهنگي قطعه قطعه شده خودمان چطور؟ تا جايي که من اطلاع دارم رمان جدي در دهه هاي گذشته نوعي رمان آرمانگرا بود. گذشته از آن مي دانست که دقيقاً چه آرماني را دنبال مي کند. الان چي؟ علاوه بر آن در گذشته اين مفهوم يعني همين آرمانگرايي تعريف هاي مشخص پذيرفته شده خودش را داشت. الان چي؟ فکر نمي کنيد فرديت نويسنده ها و آرمان هايشان پيوسته تغيير مي کند و الان به نسبت دهه هاي قبل که معمولاً همه دنبال خط و خطوط هاي واحد تري بودند خيلي فرق کرده است؟ به نظر من حالا همان طور که تفکر بسته بندي شده و واحد انسان چند دهه پيش نسبت به محيط پيرامون او و ايده آل ها و ارزش هايش پاره پاره شده است،برداشت و نگاه او به مفاهيمي از جمله «جدي بودن»، «آرمان» و آن گونه از تفکر روشنفکرانه يي که در گذشته اين مفاهيم را در قالب هاي تعريف پذير و صاف و صوف و خط کشي شده ارائه مي کرد، متفاوت شده است.
مسلماً اين مساله به همين صورت شامل حال مخاطبان فعلي رمان هم مي شود. مساله يي به نام رمان جدي از نوع گذشته براي آنها هم دچار دست انداز است ولي همه اينها به اين معنا نيست که ما فکر کنيم انسان امروز آرماني ندارد. شايد در جايي بيشتر به اين مساله بپردازيم ولي البته هنوز هم رمان به دنبال بيان آرمان هاي مشترک انسان ها و خوشي ها و رنج هاي مشترک آنهاست.

قسمت آخر (منبع : روزنامه اعتماد)
آسيب شناسي نقد نوين ايران ...گفتگوی مدیا کاشیگر با دکتر پروین سلاجقه
کاشيگر؛ شما اشاره کرديد که تغيير و تحول در دانشگاه چقدر بطئي و کند است. به شما بگويم که تنها رقيب دانشگاه در تغييرات بطئي ادبيات عامه پسند است. زماني بيش از 150 سال نياز است تا رمان عامه پسند بتواند امکان شکست قهرمان را در خود به وجود بياورد زيرا به مدت 150 سال خوانندگان نمي توانستند بپذيرند که قهرمان کتاب در آخر داستان شکست بخورد. پس در وراي ساختارها و شکل هاي روايي ادبيات عامه پسند چيزي هست که از جاي ديگري تاثير مي پذيرد و حداقل اينکه تجلي هاي ادبي اين «چيز» ارزش بررسي دارد، «چيزي» که از يک تطور مهم اجتماعي خبر مي دهد؛ در فيلم هاي دهه چهل امريکا، سياهپوست ها هميشه خدمتکارند و گارسون. از اواخر دهه هفتاد است که به عنوان بيننده درمي يابيم سياهپوست وکيل و دکتر هم در امريکا وجود دارد. اينجاست که متوجه آغاز شکست نژادپرستي مي شويم. پروست آينه اجتماع فرانسه نيست. همان طور که شاملو آينه اجتماع ايران نيست. اما شعر و ادبيات عامه پسند آينه اجتماع است. تطور ادبيات عامه پسند يک موضوع داراي ارزش اجتماعي است و به نظر من به ذات عمل نقادانه برمي گردد.
سلاجقه؛ با شما موافقم. آنچه شما به عنوان نتيجه يک تحقيق فرموديد قابل تامل است. هرچند نوع ايستايي در دانشگاه متفاوت با ايستايي در ادبيات عامه پسند است. شايد روزي مفصل تر در مورد آن بحث کنيم. من هم به نفس تحقيق در مورد اين ژانر نوشتاري و چند و چون آن اعتقاد دارم ولي همان طور که توضيح دادم به عنوان يک تحقيق براي رسيدن به يک هدف تحقيقي و نه بيشتر. حتي اگر روزي لازم باشد خودم اين کار را مي کنم. ولي به نظر من تحقيقات جامعه شناختي بيشتر به درد اين موضوع مي خورد. ادبيات عامه پسند بر اساس يک ساختار تکراري و کليشه يي و بر پايه تقاضاهاي ويژه اجتماعي تکرار مي شود. منتقدان نمي توانند از زاويه ادبيات به آن بپردازند ولي از زاويه بررسي نيازهاي اجتماعي چرا. منتقد جامعه شناس اينجا به کار مي آيد.
کاشيگر؛ بله ولي چه بخواهيم و چه نخواهيم کار منتقد بينارشته يي است. مگر به روانشناسي شخصيت ها نمي پردازد؟ مگر ايدئولوژيک بودن اثر را بررسي نمي کند؟ پس چرا نمي تواند پديده هاي ادبي را از نظر اجتماعي هم بررسي کند؟
سلاجقه؛ من فکر مي کنم با جدي تر و ادامه دار شدن اين پديده منتقدان به سراغ ساختارهايي به جز ساختارهاي ادبي در اين آثار خواهند رفت. اما من فکر مي کنم بخشي از پديده ادبيات عامه پسند وابسته است به همان عام گرايي و پوپوليسمي که در ديگر ساختارهاي اجتماعي ما هم کم و بيش ديده مي شود.
کاشيگر؛ شايد نشانه يک جور خستگي اجتماعي هم باشد؛ گريز از پيچيدگي.
سلاجقه؛ اگر اين جوري باشد جامعه جهاني بيشتر با آثار پيچيده مواجه بوده است.
کاشيگر؛ سوال من اين نيست که چرا وجود دارند. سوال من اين است که چگونه حوزه هاي سنتي خودشان را ترک مي کنند و به حوزه هايي وارد مي شوند که حوزه داستان هاي نخبه گراست. بحث حوزه هاي مختلف است. ما از تلويزيون که يک رسانه عمومي است انتظار نداريم برنامه يي براي مخاطب خاص پخش کند مگر در ساعت خيلي دير وقت شب. اما در برخي حوزه ها عامه پسندي بي معناست. مثلاً فلسفه عامه پسند بي معناست. فلسفه الزاماً مربوط به نخبگان است، ايضاً براي علوم دقيق يا رياضيات.
داستان کوتاه هم يک حوزه نخبه گرا و خاص پسند بود. اما خيلي بي سروصدا مورد تعدي و تهاجم عامه پسند نويس ها قرار گرفته. کاري هم ندارند که ما به آنها جايزه مي دهيم يا درباره شان مي نويسيم و بحث مي کنيم يا نه. قلمرو جديدي را فتح کرده اند و همين برايشان کافي است. نگاهم ارزشي نيست. اتفاقاً حرفم اين است که ادبيات عامه پسند خيلي هم خوب است که باشد و بايد هم که باشد. آنچه برايم جالب و عجيب است اين گونه لشکرکشي آن به حوزه هاي جديد است بي آنکه منتقد آن که به نوعي متوليان ادبيات اند حتي متوجه اين تعدي باشند.
سلاجقه؛ اگر خوب است پس چه اشکالي دارد که لشکرکشي کند؟ در سال هاي اخير خيلي از کساني که به صورت جدي شعر مي گفتند جذب ترانه شدند. مي دانيد چرا؟ چون آسان تر است و پردرآمدتر.
مگر نه اينکه رمان عامه پسند هم همين طور است؟ پردرآمد و شيرين، هم براي مخاطب و هم براي نويسنده و هم براي ناشر. جاي بحث ندارد. از دست منتقدان هم کاري بر نمي آيد جز تاييد سليقه عمومي. البته در همه جهان انسان به پديده هاي آسان تر و سهل تر روي خوش نشان مي دهد و اين يک آفت دنياي مدرن است.ببخشيد نمي توانم آن را آفت نبينم.
راحت طلبي و نفع اقتصادي روي همه ما تاثير گذاشته است. چه داستان کوتاه، چه رمان، چه شعر و چه ادبيات نمايشي و چه امر تغذيه. حالا اينکه منتقد چقدر مي تواند خود را با شتاب تغييرات هماهنگ کند جاي سوال است.
کاشيگر؛ شايد اين حرفم به نظرتان خشن بيايد اما کسي که نتواند خودش را با شتاب ماشين هماهنگ کند بدون شک زير ماشين مي رود.

قسمت سوم (منبع : روزنامه اعتماد)
آسيب شناسي نقد نوين ايران
کاشيگر؛ من منکر وجود اشکالات ساختاري در جامعه نيستم. در جامعه يي که حرف منتقد دررو نداشته باشد کتابش هم فروش نمي رود. شايد هم دليل اين وضعيت، دولتي بودن بيش از حد ماست، تعريفي است که از دولت به عنوان روزي رسان و نماينده قضا و قدر داريم. منظورم از دولت، طبعاً establishment است نهgovernement. هدف از طرح اين بحث مشخص کردن ضعف هاي نقد است. لزوماً قرار نيست را ه هاي برون رفت هم ارائه دهيم چون راه حل ها دست ما نيست و به يک اراده اجتماعي احتياج دارد. در بعضي کشورها منتقداني هستند که اعلام نظر مثبت شان تيراژ يک کتاب را 10 برابر مي کند اما بهترين منتقدان ما حتي نمي توانند دوستان نزديک شان را تشويق به خواندن کتاب کنند. اين يک واقعيت است.
سلاجقه؛ فرآيند توليد اثر در کشور ما با فرانسه و ايتاليا متفاوت است. از همه مراحل توليد کتاب هاي آنها اطلاع دقيق ندارم ولي مي دانم که توليد اثر فقط نوشتن نيست. کانال هاي ديگري در توليد اثر دخيل هستند. در کشور ما گذشتن از اين کانال ها دشوار و غيرمنطقي است. تقريباً هميشه با مشکلاتي مواجه بوده ايم ولي هر دوره ويژگي خودش را داشته است. همين که گروهي از منتقدان با توجه به همه اين کاستي ها کار مي کنند و پرتلاشند جاي اميد است. اينکه چه کار بايد بکنيم تا به ايده آل برسيم بحث ديگري است. وقتي يک جايزه ادبي با اين مشکلات عجيب و غريبش در ايران برگزار مي شود همين برگزيده شدن چند اثر ادبي و هياهوي حواشي آن و توجه يک طيف به اثر اتفاق خوب و مثبتي است. همين که عده يي مي نشينند تا به عنوان داور هم که شده ساختارهاي يک اثر را به عنوان يک «اثر» موفق بررسي کنند، کارساز است. همين که الان فضايي وجود دارد که من و شما درباره نقد ادبي صحبت کنيم اميدوارکننده است. امروز ما پذيرفته ايم که نقد، خط بطلان کشيدن بر ديگري نيست. ما از تلاطمات چندين ساله جامعه مان تاثير گرفته ايم و از همه چالش هايي که با يکديگر داشته ايم.
کاشيگر؛ امسال در جايزه روزي روزگاري متوجه پديده جالبي شديم. ما يک سرند اوليه داشتيم که در بخش رمان خيلي راحت بود. يعني تشخيص اينکه رمان اثر عامه پسند است يا اثري که بايد مورد داوري قرار بگيرد، آسان بود. در مورد داستان کوتاه وضع فرق مي کرد چون در اين عرصه ما کمتر با آثار عامه پسند مواجه مي شديم، البته قبلاً؛ داستان کوتاه ذاتاً يک گونه ادبي نخبه پسند است (که احتمالاً بايد بگويم بود). اما در سال گذشته 40 درصد يا بيشتر از داستان هاي کوتاهي که منتشر شد عامه پسند بودند. نکته يي که براي من خيلي عجيب است اينکه انگار نقد ما تصميم گرفته چشم هايش را بر انبوه آثار عامه پسند ببندد. نه درباره شان حرف بزند نه بررسي شان کند. انگار نه انگار که اين پديده رو به گسترش، نخبه گرا ترين قالب ادبيات را هم که داستان کوتاه باشد فتح کرده است. من اين را پاي نوعي اسنوبيسم منتقدان مان مي گذارم که حاضر نيستند به گونه هايي که آن را «پست» مي دانند بپردازند. اما پديده کيچيسم دارد با سرعت شگفت آوري در ايران گسترش مي يابد. پنج سال ديگر و شايد 95 درصد مجموعه داستان هاي ما عامه پسند باشد. آن وقت مي خواهيم چه بگوييم؟
سلاجقه؛ آقاي کاشيگر درست است که من به وضعيت نقد فعلي ايران خيلي خوشبينانه و اميدوارانه نگاه مي کنم ولي انتظار شما هم از ظرفيت هاي منتقدان و نقد تازه پاگرفته ايران خيلي زياد است. وقتي استادان دانشگاه ما بعد از اين همه جدال چندين ساله سنت و مدرنيسم در ادبيات هنوز به رمان اعتقادي ندارند و رمان را نمي شناسند يا شعر فارسي در بهترين حالتش براي عده يي از آنها تا «جامي» و براي عده يي ديگر تا شاعران نوقدمايي معاصر معني مي دهد و شعر نو را از ريشه به رسميت نمي شناسند چه انتظاري مي شود داشت؟ از طرفي وضعيت معناشناسي در دانشگاه هاي ما بيش از صد سال از جهان عقب است. مثلاً استاد يک بيت از حافظ مي خواند و معني اش را به طور قطعي اعلام مي کند و دانشجو هم يادداشت مي کند و همان را حفظ مي کند و امتحان مي دهد و ليسانس مي گيرد. خيلي ها هنوز تفاوت ادبيات و گزارش را نمي دانند. بنابراين هنوز هم راهي نيست جز شگردهاي شخصي افراد با استعداد و پيشرو که هيچ ربطي به آموزش رسمي نقد دانشگاهي ندارد. شما اشاره کرديد به اينکه داستان کوتاه هم که خصلتاً عامه پسند نيست اين روزها عامه پسند توليد مي شود. خب، اين مساله خيلي بنيادين و جدي است اما فقط بحث نقد نيست. اينکه چرا نويسندگان ما عامه پسند مي نويسند خودش سوال جدي است، چرا در جامعه ما با اين علاقه آثار عامه پسند را مي خرند و مي خوانند هم...
سلاجقه؛ فکر مي کنم در اينجا بايد کمي تعاريف مان را از «چالش» روشن تر کنيم. از آموزش تحليلي اطلاع دارم ولي معني آموزش چالشي زياد برايم روشن نيست. چالش در معناي خاص امروزي آن مرتبط با بحث هاي اومانيستي نو است و پذيرش هويت فردي انسان در جوامع. ببينيد در پيشينه فرهنگي بسياري از جوامع جاي مردم اصلاً کجاست؟ مردم به صورت يک گروه و توده بي شکل ديده مي شوند و چالش بين آنها عمدتاً در حيطه خواسته ها و منافع فردي و گاه جمعي شان معني مي شود. خود نقد در معناي مدرن آن در نهايت در خدمت دموکراسي و ارزشگذاري به هويت فردي و جمعي انسان به صورت توامان است و تاثيرات نقد هم وجود نخواهد داشت مگر اينکه منتقد به راحتي حرفش را بزند. حالا اگر در نهايت بين آموزش چالشي و غيرچالشي فرقي نيست پس ديگر...
کاشيگر؛ اما سوال من چيز ديگري بود، چرا منتقد ما نسبت به اين مساله بي اعتناست که ادبياتي که سنگش را به سينه مي زند هر روز کمرنگ تر مي شود و ادبيات عامه پسند گسترش بيشتري پيدا مي کند؟ اين ربطي به دموکراسي ندارد، اين مصداق اسنوبيسم است.
سلاجقه؛ من و شما سر يک چيز با هم اختلاف نظر داريم. منتقدان نمي توانند جوابگوي همه مشکلات پيش آمده باشند يا مسوول آن. مگر اينکه ما بخواهيم نوعي وظيفه و تعهد اجتماعي براي منتقد تعريف کنيم که جاي بحث دارد. به هر حال به نظر من علاقه مردم به ادبيات عامه پسند دلايل جامعه شناسانه فراواني دارد که يکي از آنها ضعف منتقدان است.
کاشيگر؛ سر خيلي چيزها اختلاف نظر داريم.
کاشيگر؛ رولان بارت در اواخر نيمه اول قرن بيستم در تحليل پديده هاي ادبي که در فرانسه اتفاق افتاده بود نتيجه گيري هاي خيلي اساسي کرد که حاصلش يک جنبش عظيم نقد بود که ابتدا در فرانسه پديد آمد و بعد عالم گير شد. سوال من اين است که آيا بررسي پديده هاي ادبي جزء حوزه نقد نيست؟ ادبيات عامه پسند امروز ما با ادبيات عامه پسند 10 سال پيش مان فرق مي کند. آيا اين موضوع شايسته يک پژوهش نقادانه ادبي نيست؟ ما کسي را نداريم که به هنر و ادبيات به عنوان توليد اجتماعي هم نگاه کند. مگر هنر و ادبيات شاخص تحول اجتماعي نيست؟ اما تنها سهم برخي از حوزه هاي توليد ادبي، تحقير مطلق است. انگار در هند زندگي مي کنيم و بر اساس آموزه هاي فرقه مان، حوزه هايي از توليد ادبي نجس اند. ما نمي دانيم چرا و چطور رمان فهميه رحيمي جايگزين رمان هاي ر.اعتمادي شد در حالي که اين دو نويسنده هيچ ربطي به هم ندارند و در استمرار طبيعي يکديگر هم قرار ندارند. آيا با تغيير ذائقه خوانندگان مواجهيم؟ تازه نويسنده هاي عامه پسند امروز هم ديگر هيچ ربطي به فهيمه رحيمي ندارند.
قسمت دوم (منبع : روزنامه اعتماد)
آسيب شناسي نقد نوين ايران

کاشيگر؛ من در اينکه نقد مدرن پيش از رمان مدرن هم وجود داشته با شما موافقم، اما منظورم گرايش مسلط و همه گير شدن نقد مدرن است. ما در ايران ثنويت مانوي سياه و سفيد را در مورد شاملو، فروغ فرخزاد و خيلي هاي ديگر مي بينيم. ولي قطب بندي به اين حادي را در مورد هيچ نويسنده خارجي نداريم. مثلاً خيلي ها اين انتقاد را به ماريو بارگاس يوسا دارند که دست راستي است. ايضاً در مورد بورخس. اما گرايش ها و وابستگي هاي سياسي يوسا يا بورخس دليلي بر تجويز طرد يا اعتبار آثارشان نمي شود، نه از ديدگاه منتقد خارجي و نه از ديدگاه منتقد ايراني. اما وقتي به ادبيات خودمان برمي گرديم هدايت يا آنقدر عظيم است که نمي شود حتي در مورد کاستي هاي نثرش حرف زد يا آنقدر پليد که حتي نمي شود گفت به هر حال تنها قله داستان نويسي ايراني قرن بيستم فقط اوست. ايضاً براي فروغ، شاملو و... در عرصه برخورد با توليد و آفرينش ادبي ايران، ميانه روي را کمتر مي بينيم، انگار قرار است همه حافظ باشند و لسان الغيب يا مولانا که ما را پله پله به تعالي نزديک تر مي کند يا دست کم عطار. شايد بشود اين طور گفت که ادبيات خلاقه ما خود را از عرفان زدگي خلاص کرده اما نقد همچنان درگير رابطه مريد و مرادي عارفانه است.
سلاجقه؛ به نکته هاي زيادي اشاره کرديد که به نظر من خيلي ريشه يي است. واقعيت اين است که من هم در بسياري از مواقع به همين نتيجه شما مي رسم. اول از همه برويم سراغ دوقطبي بودن. خوب ببينيد تا جايي که من اطلاع دارم ذهنيت جامعه ما هميشه دوقطبي بوده است. من هنوز جايي از تاريخچه يک قطبي بودنش چيزي نشنيده ام. البته اين مساله در تاريخ اساطير ملل ديگر هم کم و بيش به همين صورت است اما با شدت و ضعف متفاوت. در اسطوره زروان يکي از قديمي ترين اسطوره هاي قوم ايراني جهان دوقطبي است و اهورا و اهريمن از يک بطن زاده مي شوند. من گاهي فکر مي کنم در ميان روايت شناسان بيشتر از همه حق با «گرماس» است. او شکل گيري روايت را در آثار ادبي بر اساس تقابل هاي دوگانه مي بيند و به نظر مي رسد اين مسا له در مورد شکل گيري روايت هاي ديگر در جهان هستي همين طور است. به جز در مواقع برخورد شالوده شکنانه با روايت در بيشتر موارد انسان جهان را دوقطبي درک مي کند و به همين دليل روايت هاي سياه و سفيد اطراف ما را فرا گرفته اند. از طرفي به نظر مي رسد در تفکر مدرن است که انسان اين چيزها را در مورد ژرف ساخت هاي انديشه خود مورد توجه قرار داده است. يعني از شروع دوره هاي مدرن پژوهشگري هاي علمي. اين مساله بيشتر مديون نگاه رئاليستي يا واقع گرايانه انسان امروز به پديده هاي زندگي و موجوديت خود در جهان است. به همين دليل است که ما تازه ياد گرفته ايم به سمت متوسط شدن پيش برويم. به سمت متوسط انديشيدن تا شايد اگر بتوانيم اندکي پديده ها و مناسبات جهان را خاکستري ببينيم نه سياه يا سفيد مطلق. اما هنوز تجربه مان خيلي کم است. خطاهاي زيادي هم از ما سر خواهد زد. انجام اين امر چندان ساده هم نيست. در مورد بخش بعدي سوال شما يعني برخورد دوگانه منتقدان ما با آثار نويسنده هاي ايراني و خارجي بايد بگويم به نظر من اين مسا له هم مرتبط با همان بخش اول است يعني همان نگاه دوقطبي. واقعيت اين است که هر وقت در مورد اين مساله فکر مي کنم به اين نتيجه مي رسم که ما در همه يا بخش هاي مهمي از تاريخ فرهنگ مان يا احساس کم بودن داشته ايم يا اينکه خودمان را خيلي زيادتر از آنچه که هستيم برآورد کرده ايم . اين مساله در دوره هاي متفاوتي از تاريخ ما به صورت هاي مختلف تکرار شده است و نگرش ما نسبت به تعامل مان با انسان جهاني بر همين اساس شکل مي گيرد. ما يا در مقابل توانايي هاي او خودمان را مي بازيم و پس مي نشينيم و در نتيجه همه چيزش را بدون نقد و چون و چرا مي پذيريم يا توانايي هاي او را ناديده مي گيريم و در نتيجه خود را در مقابل او بزرگ تر از آنچه هستيم مي بينيم و آن وقت به پيشينه مان بيشتر از اکنون مان توجه مي کنيم و نتيجه اين مي شود که واقعيت خودمان را آن گونه که هست نمي بينيم. همه اين چيزها را گفتم که اين را بگويم که در دوره معاصر هم وضعيت همين است. دو ديدگاه افراطي در جامعه وجود دارد؛ يکي اينکه گروهي از ما ضمن جداسازي ما از انسان جهاني قصد مفاخره دارد و برتري جويي در همه زمينه هاي علمي، فرهنگي و... پس سعي اش بر اين است که جهان را ناديده بگيرد و خود را در انحصار قرار دهد. يعني مجموعه مثبت ها را منحصر به خود بداند و ديگري نگاهي است که به تمامي شيفته آنچه است که خود ندارد پس هرچه را که وارداتي است چشم بسته مي پذيرد و هرچه که خودي است چشم بسته نفي مي کند. بحث برخوردهاي دوگانه با نويسندگان و شاعران معاصر هم از همين مقوله است. البته به همه اينها بايد اين نکته را افزود که اين تقسيم بندي به گروه هاي مطلق خير و شر در درون جامعه طبقه بندي هاي ريزتري هم دارد که در بيشتر موارد بيش از آنکه به سليقه ما برگردد به نگاه ايدئولوژيک ما به مناسبات درون متني جامعه خودمان برمي گردد. به هر حال من فکر مي کنم ادبيات ما هميشه از کانال ايدئولوژي و تاريخ گذشته و توليدشده و نوع نگاه به پديدآورندگان آن هم از همين کانال ها عبور مي کند. به همين دليل است که نمي توانيم تصميم بگيريم. نگاه مان از متن مي گذرد اما به مسيرهاي اشتباه و گاه جانب مدار و غرض ورز برون متن مي رود. از تاريخچه زندگي شخصي مولف سر درمي آورد. به نظر مي رسد منتقدان غربي توانسته اند از پس اين مشکل برآيند و جهان اثر را خاکستري ببينند. بنابراين اگر در غرب گريز از رئاليسم را مي بينيم آن هم در نهايت به واقعيت بازمي گردد. به هر حال بگذريم.
کاشيگر؛ اما قبول داريد که در گرايش مسلط توليد ادبي معاصر ما، اين نگاه دوقطبي پشت سر گذاشته شده است؟ نسل جديد نويسندگان ما اکثراً جهان را فارغ از اين دوقطبي بودن مي بينند. جهان آنها هيچ ربطي به آرمان پردازي هاي دهه 40 ندارد. اما من به سوال قبلي ام باز مي گردم. آيا ماجراي مرغ و تخم مرغ است؟ نقد ادبيات مدرن را به وجود مي آورد يا ادبيات نقد مدرن را؟
سلاجقه؛ در مورد اينکه ميزان اين عقب ماندن به همان شدتي است که مي گوييد يا خير به اين راحتي نمي توان نظر داد. بايد ديد آثار برجسته و خلاق ما کدامند و از نظر کمي در چه وضعيتي هستند. گيرم در چگونگي کيفي بودن يا برجسته بودن آنها هم نوعي توافق جمعي وجود داشته باشد ولي من فکر مي کنم در اين سنجش توجه به دو مساله خيلي مهم است؛ يکي سرعت ترجمه و ديگري نوع کار. هر کس ديگري که نداند حداقل شما به عنوان يک مترجم مي دانيد که ترجمه متون نظري در باب نقد ادبي به مراتب مشکل تر از ترجمه رمان است. به همين دليل بسيار کند تر پيش مي رود و مترجمان کمتري از پس آن برمي آيند. آيا در مورد رمان هم همين طور بوده است؟ از همه اينها گذشته تربيت منتقدان هم با مشکلات خودش همراه بوده. يعني بهتر است راحت تر حرف بزنم. در جامعه ما نقد ادبي به عنوان يک ضرورت هنوز هم در دانشگاه هايمان چندان مورد توجه نيست و همين اندک توجه هم شمار سال هايش از تعداد انگشتان دست تجاوز نمي کند ولي رمان هرچند در جامعه ما پديده جديدي است اما در همه اين موارد وضعيتش با آثار نظري فرق مي کند. ترجمه کتاب هاي نظري در ايران تقريباً محدود مي شود به همين 20 ، 30 سال اخير. «شاخه زرين» فريزر بعد از سه، چهار دهه غوغا در جهان، اخيراً به فارسي ترجمه شده است. به هر حال من نااميد نيستم. همين که مي بينم شتاب ترجمه کتاب هاي نظري زياد شده جاي خوشحالي است. ترديدي ندارم اين ترجمه ها بر وضعيت نقد ادبي تاثيرات مهمي خواهد داشت. هر چند هنوز در روش شناسي نقد چندان جلو نرفته ايم ولي حداقل مي بينيم اصطلاحات نقد مدرن در کار ما بيشتر ديده مي شود و تلاش مي کنيم به مفهوم و کاربرد آنها نزديک تر شويم. ديگر اينکه در ميان بعضي از جوانان شوق به دانستن هست. ولي فراموش نکنيم که دانش نقد و فهم و به کارگيري آن بسيار مشکل و پيچيده است و علاوه بر دانش به ذوق هنري هم نياز دارد، چرا که نقد ايده آل مدرن اگر درست انجام شود خودش يک اثر ادبي است. به هرحال برخي نظريه ها به ذهنيت هاي پيچيده و تربيت شده نياز دارند چون نظريه هاي ادبي متکي به فلسفه هستند.
سلاجقه؛ درست است. در بخش اول سوال تان با شما موافقم. شايد اگر اين ترجمه ها يا تعدادي از آنها با هم هماهنگ مي شد خيلي موثرتر بود و مفاهيم انتزاعي نقد بيشتر در ذهن منتقدان ما جا مي افتاد ولي اين آشفتگي و عدم هماهنگي بين مترجمان يا امر ترجمه، هماهنگ با بسياري از مسائل ديگر در جامعه ماست. ولي در بخش ديگر سوالتان در مورد تفاوت کاربرد آموزه هاي منتقدان در آثار خارجي يا ايراني با شما موافق نيستم چون درست است که بسياري از ويژگي هاي اقليمي و بومي، آثار ادبي کشورها را با يکديگر متفاوت مي کند ولي ذات و سرشت ادبيات در همه جا مشترک است. بنابراين به کارگيري آموزه هاي نقد در آثارنويسندگان کشورهاي مختلف تفاوت زيادي با هم ندارد. ولي آثار ترجمه شده نظري که به الگوي عملي تبديل نشده است به هرحال مساله ساز است.
اعتماد؛ نگاه شما نسبت به مديا کاشيگر خوش بينانه تر است. همان طور که گفتيد دو شاخه اصلي نقد در ايران، نقد ژورناليستي و ديگري که فقط برچسبي است به نظر من نقد آکادميک است. در کدام شاخه احساس مي کنيد نقد مدرن محقق شده است؟
سلاجقه؛ منظورتان از نقد برچسبي را درست متوجه نشدم ولي به نظر من نقد ژورناليستي فعال تر از نقد آکادميک است و در پيشرفت خود سرعت بيشتري دارد اما نقد آکادميک ريشه يي تر است و از نظر مانايي و تاثيرگذاري قوي تر است. اگر اغراق نباشد مي توان گفت نقد ژورناليستي مصرف روزانه دارد ولي نقد آکادميک اين طور نيست و حتي مي تواند اين ظرفيت را داشته باشد که خود به يک اثر تبديل شود. نقد آکادميک در کشورهاي ديگر مراحل پيشرفته يي را مي گذراند ولي متاسفانه در کشور ما به دليل ساختار عمدتاً غيرعلمي برنامه ريزي و آموزش در دانشگاه ها و اطلاع رساني علوم جديد عقب مانده است، به نحوي که حتي مدرسين ما هم نمي توانند خودشان را با جريانات روز هماهنگ کنند. به نظر من نبض جريان هاي ادبي در مجله ها و روزنامه ها خيلي زنده تر و سريع تر مي زند، چرا که روشنفکران جامعه ما هميشه اول روشنفکر بوده اند و بعد با دانشگاه مربوط شده اند يا نشده اند. ولي دانشگاه کمتر مولد روشنفکر به معناي امروزي بوده است. در همان نسل هاي اوليه و در آغاز دوره معاصر هم روشنفکراني چون آخوند زاده يا تقي رفعت مجبور بودند در مقابل سنت گراياني از حوزه دانشگاه بايستند و با آنها چالش داشته باشند. به هر حال نوگرايي در دانشگاه خيلي به کندي جلو مي رود. مقايسه مقالات مجله هاي دانشکده ها حتي در اوج جنبش نوگرايي در ايران در آن زمان با مجله هاي روشنفکري نشان مي دهد دانشگاه نسبت به تحولات سريع روز نسبتاً بي تفاوت و محيط بوده است. اما نقد ژورناليستي هم آسيب هاي خود را دارد. در حال حاضر دو گرايش عمده در آن وجود دارد؛ يک گرايش توليدکننده نقدي ناقص است. اينکه بسياري از روزنامه ها خودشان را ملزم مي دانند يک صفحه را به ادبيات اختصاص بدهند و تعدادي از افراد غيرعلمي به عنوان معرفي کنندگان آثار ادبي و نه منتقدان وارد کار شوند. اما گرايش بهتري هم وجود دارد. منتقداني که تا حدود زيادي با ساختار آثار ادبي و مباحث نظري آشنا هستند و خودشان هم دغدغه نقد دارند ضرورت آن را احساس مي کنند.
کاشيگر؛ من تصورم بر اين است که ما اگر بخواهيم با رقم صحبت کنيم فاصله نظري ما با غرب، يعني فاصله مان از لحاظ نظريه ها، به زير پنج سال رسيده است. يعني اثري نظري که در غرب منتشر مي شود در کمتر از پنج سال به فارسي ترجمه مي شود - اگرچه نه کاملاً اما آنقدر که بحث انگيز شود. بحث هاي غرب را مي توانيم آنلاين دنبال کنيم. ولي 90درصد آن شالوده هايي که اين بحث هاي نظري بر آن استوار است در ايران غايب است. در 30 سال گذشته به طور متوسط هر هفته يک رمان از ايتاليايي به فرانسوي ترجمه شده و برعکس. از يک نويسنده بست سلر پنج ترجمه به فارسي منتشر مي شود ولي تالکين تازه 30 سال بعد از مرگش شناسانده مي شود که آن را هم مديون شجاعت مراد فرهادپور و جسارت رضا عليزاده ايم. ما از انبوه آثار که مادر تئوري ها هستند بي خبريم و با بچه ها که خود تئوري ها باشند در ايران بازي مي کنيم. اين احساس ناخوشايندي است. پشتوانه اين تئوري ها، معنا نيست و محفوظات است.
سلاجقه؛
کاشيگر؛ عمده ترين آثار نظري که در زمينه انديشه و البته نوع خاصي از انديشه که درست يا غلط به نام پسامدرن شناخته مي شود، حداکثر ظرف پنج سال در حدي که بحث پذير شوند به فارسي ترجمه مي شود. اصلاً و ابداً وارد بحث کيفيت ترجمه نمي شوم. منظورم فقط اين است که آدم هايي را پيدا مي کنيم که مي توانند درباره اين مسائل بحث کنند و زمينه هاي نظري شان هم کمتر از همتايان غربي شان نيست - چون همتايان غربي شان را هم مي شناسم و مي دانم که اغلب شان از لحاظ نظري چندان هم که مي نمايند قلدر نيستند. اما همين فاصله بين مثلاً فرانسه و امريکا مي شود 15 سال و برعکس. غربي ها از توليد داستاني يکديگر اطلاع دارند و ما از حاصل انتزاعي بررسي توليد هايي که به آنها دسترسي نداريم.
سلاجقه؛ درست است. برخي گرايش هاي فکري در ايران خيلي مورد توجه قرار مي گيرد و منابعش به سرعت ترجمه مي شود. مثلاً نقد اسطوره پژوهي خيلي زود به فارسي ترجمه مي شود. نگاه هاي يونگي خيلي مورد توجه قرار گرفت تا نگاه هاي لاکاني و فرويدي. گويا بحث هاي پسامدرنيستي هم به دليل ويژگي هاي خاصي که دارد بيشتر باب ميل مترجمان و نظريه پردازان ما قرار گرفت. ولي من نمي خواهم نتيجه بحث اين باشد که منتقدان ما تلاش نمي کنند يا کم کارند و مطالعه شان به اندازه کافي عميق و جدي نيست حداقل در مورد تعدادي از آنها اين طور نيست. مشکلات خيلي فراواني هست. شما نگاه کنيد ممکن است يک رمان در ايران اجازه چاپ نداشته باشد، برود و در خارج از کشور چاپ شود. در اين موارد رمان تکه پاره مي شود چرا که در لحظه تولد خود و قبل از بلوغ خود از مادر جدا بوده است، اگر در اين ميان نقش رسانه ها امروزي نبود حتماً سال ها طول مي کشيد تا منتقدان داخلي از توليد اين کتاب مطلع شوند. پس آن فرآيندي که ايده آل ماست شکل نمي گيرد و درست متولد نمي شود. مي شود؟ از طرفي ديگر به مخاطبان نگاه کنيد. طيف مخاطبان ادبيات جدي در ايران خيلي کم هستند. ما بايد بحث مخاطب شناسي هم داشته باشيم. به نظر من در نقد نه سه مولفه بلکه چهار مولفه را بايد در نظر بگيريم؛ مولف، منتقد، متن و مخاطب. بايد ديد مخاطبان يک کتاب نقد و نظريه در ايران وضعيت شان چگونه است. به هر حال خيلي جاي مقايسه نيست. شايد بهتر باشد خودمان را خودمان بسنجيم.
قسمت اول (منبع : روزنامه اعتماد)

مديا کاشيگر؛ نقد را به طور کلي مي توان به دو گونه کلاسيک و مدرن تقسيم کرد. احساس من اين است که در شرايط فعلي در ايران ما نه نقد کلاسيک داريم و نه نقد مدرن. منظورم از نقد مدرن نقدي است که بعد از چيزي پديد مي آيد که امبرتو اکو اسمش را گذاشته «دموکراتيک شدن ادبيات». يعني وقتي رمان ها به صورت پاورقي منتشر مي شود و قدرت خريد عامه مردم آنقدر هست که مجله هاي ادبي بخرند و ادبيات راه خود را به سمت توده هاي مردم باز کند. اين ادبيات همراه با خود منتقدي را پديد مي آورد که منتقد کلاسيک نيست. منتقد مدرن است. اين روالي است که در غرب طي مي شود. اما در ايران با وجود گذشته بسيار درخشان فکري و فرهنگي مان نقد کلاسيک نداشته ايم و نقد ظاهراً مدرن ما هم واجد بسياري از ويژگي هاي ماقبل مدرنيته است. هنوز هم بسيار مي بينيم که منتقد خود را نوعي مصلح، رسول و توصيه کننده مي داند. اين مقدمه يي بود براي ورود به بحث.
سلاجقه؛ من فکر مي کنم نقد کلاسيک مورد نظر شما را مي شود به دو شاخه تقسيم کرد؛ يک شاخه نقدي است که درونمايه و پيام اثر را مورد بررسي قرار مي دهد و شاخه ديگر نقد زيبايي شناختي است. البته شايد بتوان شاخه فرعي نقد تاريخي و زندگينامه يي را هم در کنار اين دو شاخه اصلي قرار داد. نقد درونمايه يي متاثر از نقد فلسفي- اخلاقي متولد شد و سوالش اين است؛ آيا اثر از نظر اخلاقي مفيد هست يا نه؟ از اين منظر منتقد به سراغ اخلاقيات مولف مي رود. محور اين نقد اخلاقي مولف است. اين نقد رايج ترين نوع نقد تا زمانه ما بوده است و هنوز هم در کشور ما رايج ترين نوع نقد است. اما نقد زيبايي شناختي همان طور که مي دانيم تا حدود زيادي دغدغه خود متن را داشت و همان طور که مي دانيم پيوسته به فکر قاعده مند کردن اصول خود بود و سعي نظريه پردازان آن اين بود که آن را به شکل سازمان يافته تري مطرح کنند و قوانين آن را گسترش دهند. اين کوشش ها نيز از قديم ترين ايام يعني از زمان افلاطون و ارسطو و پس از آن لانگينوس در حوزه غرب آغاز شد و در حوزه شرق قوانين ويژه خود را يافت و در هر دو حوزه هنوز داراي اعتبار است. در اين مورد همان طور که مي دانيم آراي بسيار مفيد اين انديشمندان پيوسته نظريه هاي نقد را تحت تاثير قرار داده است. به تعبيري مي توان گفت اين آرا هنوز هم تا حدود زيادي بنياد بخش هايي از نقد زيبايي شناختي امروز ما را تشکيل مي دهند. آن گونه که از تاريخچه نقد برمي آيد در حوزه غرب لانگينوس و در شرق تعدادي از انديشمندان به ويژه کساني مانند عبدالقاهر جرجاني تحت تاثير ارسطو طبقه بندي هاي منسجمي از عناصر شعري و مناسبات هنري لفظ و معنا ارائه دادند. اهميت کار آنان وقتي آشکار مي شود که ببينيم اخذ الگوهاي عملي از آراي کلي ارسطو بسيار دشوار بوده است. آنها بيشترين فعاليت فکري را در حوزه نزديک کردن بررسي ادبي به نوعي دانش نظام مند داشتند و بعدها تلاش هاي آنها به وسيله ديگران ادامه يافت. همان طور که مي دانيم پايه هاي اساسي مباحث دقيقي که آنها مطرح کرده اند، هنوز هم از اعتبار نيفتاد ه است و ما پيوسته به آنها مراجعه و بازگشت داريم. به نحوي که بسياري از عناصر تشکيل دهنده متن هنري که توسط آنها شناخته و تثبيت شده کم کم در نقد مدرن با دستاوردهاي دانش زبان شناسي پيوند يافته است. مثلاً ياکوبسن از زبان شناسي به بحث هاي بلاغي رسيد. به طور مثال در مبحث استعاره و مجاز مرسل. به هر حال خوشبختانه امروز ما در دوره يي هستيم که جهان ضرورت نقد را پذيرفته و نقد سازمان يافته و نظام مند در همه حوزه ها جاي خود را باز کرده و مي کند و دير يا زود به ما هم مي رسد. قرن بيستم بهترين و پربارترين دوره براي نظريه هاي ادبي بود. حوزه هاي متعدد نقد در کشورهاي مختلف ايجاد شد. به متن به عنوان يک موجود زنده نگاه شد و نوعي دانش چندجنبه يي و بينارشته يي براي بررسي آثار ادبي به وجود آمد و نقد ادبي از اين طريق بارور شد. انعکاس اين دستاوردها به حدي بوده است که حتي در سال هاي اخير شاهد به هم ريختن پايه هاي نقد سنتي در ايران نيز هستيم. زيرا نقد سنتي کارايي لازم را براي بررسي آثار ادبي ندارد و عمدتاً به نقد مولف گرايش دارد. درست است که نقدهاي ژورناليستي ما هنوز هم اين ويژگي را حفظ کرده اند، ولي به نظر من در اين 10 سال اخير تحت تاثير ترجمه نظريه هاي ادبي و فعاليت تعدادي از منتقدان سطح عمومي نقد در ايران پيشرفت کرده است. هرچند اين پيشرفت چندان تاثيري بر فضاي آکادميک نداشته.
مديا کاشيگر؛ معهذا در ايران نقد مدرن هنوز نه فقط در ميان منتقدان بلکه در هيچ سطح ديگر به دنيا نيامده. وقتي به تاريخ انديشه غرب نگاه مي کنيم در پايان قرن نوزدهم و اوايل قرن بيست زيگموند فرويد را مي بينيم که حوزه کاري اش ظاهراً هيچ ربطي به ادبيات ندارد. بنيانگذار علم روانکاوي است. ولي ادبيات براي او عرصه عظيمي است براي استنتاج، تدوين و گسترش علمي که بنيان خواهد گذاشت، ايضاً هنرهاي تجسمي و ساير هنرها. اما در اينجا، در ايران انگار نه فقط ادبيات که کل عرصه آفرينشي و نه فقط ذهن هنرمند که کل عرصه ذهن مي خواهد مال سياستمدار باشد يا هر نخبه اجتماعي ديگر، يک دنياي منفک از واقعيت است و بنابراين نقدگريز. انگار نه انگار که ديگر نه مي شود مثل 20 سال پيش نقاشي کرد يا داستان نوشت و نه جريان مسلط نويسندگي و نقاشي مثل 20 سال پيش مي نويسد و مي کشد. به جرات مي توان گفت که جامعه ما از لحاظ آفرينشي نه تنها متوقف نشده که سير تحولي هم داشته، مثلاً در داستان کوتاه- البته بحث رمان مجزاست- يا موسيقي. اما در دو سطح نخبگان اجتماعي و منتقدان کمتر نشاني از اين تحول و بررسي آن را مي بينيم، انگار اين هم چيزي مثل نظريه هاي غربي است که بايد مترجمان ترجمه و از غرب وارد کنند.
سلاجقه؛ سعي مي کنم پرسش تان را به چند بخش تقسيم کنم. اينکه مي گوييد نقد مدرن هنوز به دنيا نيامده با اين پيش فرض پاسخ داده مي شود که بدانيم معيار ما جهان است يا جامعه خودمان. من فکر مي کنم ما نمي توانيم در مناسبات مان فارغ از دغدغه هاي جهاني باشيم. نقد مدرن در دنيا راه خودش را پيدا کرده است. شايد هنوز نقدي را که مدنظر جامعه جهاني است به عنوان نقد ايده آل يعني نقدي که تاثير و تاثر خود را بر توليد آثار ادبي در بهترين شکل خود دارد، نداشته باشيم. ولي جهان و انديشمندان حوزه نقد بيکار ننشسته اند. پس مثل همه پديده هاي مدرن ديگر، نقد هم در ايران هرچند به سختي راه خودش را باز مي کند زيرا هميشه تعداد انگشت شماري از روشنگران در جوامع هستند که با ديگران مساوي نيستند. اين ضرورت تاريخ در همه دوره هاي مدنيت در اجتماعات انساني است. اين افراد پيشاهنگ جريان هاي فکري ادبي و هنري هستند. آنها مي نويسند، ترجمه مي کنند، مي خوانند و به ديگران هم مي آموزند. هر چند در اينجا ما هنوز داريم دست و پا مي زنيم و هنوز مقوله نقد آن هم نقد نظام مند براي ما چندان آشنا نيست ولي اين وضعيت ابدي نخواهد بود. هنوز بيشتر منتقدان ما فکر مي کنند نقد يعني انتقاد و عيبجويي. در صورتي که نقد را امروز نوعي تاکيد بر ظرفيت هاي اثر مي دانند و به همين دليل است که قضاوت و داوري در آخرين مرحله نقد انجام مي شود. اين شيوه هنوز در جامعه ما جا نيفتاده است زيرا شيوه مسلط بر نقد ما نقد سنتي است و نقد سنتي تمايل زيادي دارد به داوري و قضاوت. ولي به نظر مي رسد اين روزها نسل جوان منتقدان ما براي رسيدن به افق هاي تازه تر در حال تکاپو هستند و جدال بين سنت و مدرنيسم در ايران در آستانه تبديل شدن به يک چالش راديکال است. ممکن است در مواردي به نظر برسد که ما بيشتر به سمت سنت بر مي گرديم ولي واقعيت اين است که در جنبه هاي بيشتري ما ناچار بوده ايم، مدرن شويم. همان طور که شما فرموديد ما هنوز بيشتر شاهد ترجمه نظريه هاي ادبي هستيم و تا رسيدن به نقد خلاق و نظريه پردازي راه زيادي داريم. اين حقيقت را نمي شود انکار کرد. ولي فعلاً بايد به اين دلخوش باشيم که در سال هاي اخير اين نظريه ها کم و بيش در مواردي دروني شده است. منتقدان ما آرام آرام اين نظريه ها را درک مي کنند و به صورت الگوهاي عملي به کار مي بندند. شما به فرويد اشاره کرديد اما به نظر من نقد روانشناختي مانند همه رويکردهاي ديگر نقد ابتدا نوعي انگاره يا سخن نظري بود بعد به نظريه تبديل شد و پس از آن آرام آرام الگوهاي عملي آن را ديديم. اين روند را چه در نقد ساختارگرايي، چه در نقد هاي پساساختارگرا مي بينيم. به طور معمول الگوهاي عملي به طور تدريجي از درون بحث هاي نظري بيرون مي آيند. اين مساله در گذشته هاي دور در فرهنگ شرق هم اتفاق افتاده است. در همان زمينه هايي که در آغاز گفت وگو اشاره شد ولي اينکه چرا ادامه نيافت، جاي بحث دارد. مثلاً در همين دوره معاصر ما در سخنان« نيما» و بعضي از معاصران در باب شعر مدرن هسته هاي سخن نظري را داريم ولي چرا اين هسته ها به نظريه هاي منسجم ادبي تبديل نشد، جاي بحث است؛ يعني همان اتفاقي که يک بار در حوالي قرن سوم هجري در حوزه شرق افتاد و تکاپوي دانشمندان اين حوزه توانست بر نظريه هاي ادبي جهان چيزي بيفزايد. منظورم عبدالقاهر جرجاني، سکاکي و ديگران است ولي اين حرکت در همان دوره عقيم ماند و بعد از آن نباليد و پس از آن هم ما حرکتي کند و نسبتاً غيرخلاق را در آراي نظري به دنبال جامعه جهاني ادامه داديم و چشم به دستاوردهاي آنها دوختيم.
کاشيگر؛ براي روشن تر شدن منظورم مثالي مي زنم که برايم هم جالب است و دردناک. وقتي منتقد ما به سراغ يک اثر يا نويسنده خارجي مي رود، ديدگاه هايش مدرن است و نقدش دلچسب. وارد هرمنوتيک اثر مي شود و آن را بسيار درخشان تشريح مي کند. ما اجزاي اثر را مي بينيم. ولي همان منتقد وقتي سراغ يک اثر ايراني مي رود انگار نه انگار به اين ابزارهاي مدرن مجهز است. اين معما را چگونه توضيح مي دهيد؟
سلاجقه؛ سوال دقيقي است. منتقد در دو حوزه مي تواند مراحل يک نقد هستي شناسانه را در مورد يک اثر انجام دهد. حوزه آکادميک و حوزه ژورناليستي. طبيعتاً کمتر در مطبوعات شاهد نوع آکادميک هستيم. چون مجال خيلي کم است. معمولاً تا جايي که من اطلاع دارم نقد ژورناليستي حاوي يک نظر درباره متن است نه يک نظريه. در بحث آکادميک است که مي توانيم يک فرآيند خيلي منظم و وقت گير براي نقد اثر طراحي کنيم. اما در مورد سوال شما فکر مي کنم منتقدان ما در مورد آثار ايراني ذهنيت شان پر است از حضور مولف. پر است از آنچه که در حاشيه عقايد و زندگي و نگرش مولف وجود دارد. به تعبيري مي توان گفت در برخورد با آثار ايراني منتقدان نمي توانند زمينه هاي فرعي پيدايش اثر را ناديده بگيرند. به ويژه منتقداني که همزمان و معاصر نويسنده هستند اين ويژگي را دارند و به همين دليل است که مولف به مرکز اثر منتقل مي شود و خود اثر در حاشيه مي ماند ولي اين اتفاق براي آثار غيرايراني نمي افتد يا کمتر مي افتد. چون آثار غيرايراني توان اين را دارند که مولفيت نويسنده شان را پس بزنند و اثريت خود را بر مسند قدرت بنشانند و به همين دليل است که در مواجهه با آنها ذهن منتقد پر مي شود از اثر نه از مولف. نقد واقعي در همين جا شکل مي گيرد؛ جايي که منتقد خرده حسابي با مولف براي تصفيه کردن ندارد. به همين دليل است که نويسنده هاي معاصر ما با نقدهاي قابل توجهي روي آثارشان مواجه نشده اند. در واقع بسياري از نقدهاي ما از همان نوعي است که گفتيم.
کاشيگر؛ اجازه مي دهيد مخالفت کنم؟ از مرگ صادق هدايت 57 سال مي گذرد. از درخشش غلامحسين ساعدي و بهرام صادقي بيش از 30 سال مي گذرد. من نقدهاي تک نگارانه بسياري در مورد جنبه هايي از آثار هدايت ديده ام، اما نقد جامعي که به خواننده ايراني بگويد هدايت چگونه هدايت شد نداريم، يا دست کم اينکه من نديده ام. چرايي آثار او در نقد ما روشن نيست. ايضاً براي تمام نويسندگان بزرگ ديگرمان. ما در ايران منتقد برجسته يي داريم که سه کتاب عالي نقد هم نوشته، اما هر سه در مورد نويسنده هاي خارجي است.
سلاجقه؛ دو نکته را از ياد نبريد. اول اينکه وضعيت هدايت با آن دو نويسنده ديگري که گفتيد فرق مي کند. من اين سه نويسنده را مساوي نمي بينم. نقدهاي خيلي زيادي بر آثار هدايت نوشته شده. روي هيچ نويسنده ايراني ديگر به اندازه نيمي از هدايت مطالعه نشده است. در حالي که ظرفيت هاي آثار ساعدي و بهرام صادقي اصلاً کم نيست. چون ذهنيت جامعه ما يک ذهنيت اسطوره پرداز است. ما اول ابژه ها را به اسطوره تبديل مي کنيم و بعد درباره شان حرف مي زنيم. هدايت امروز بيشتر براي ما اسطوره است تا واقعيت. کيفيت آثار ساعدي يا صادقي از جنبه هاي بسياري بالاست اما آنها به هر دليل و شايد خوشبختانه هنوز به اسطوره تبديل نشده اند. و به احتمال زياد پس از اين هم نخواهند شد. اما يادمان باشد که توجه به مقوله نقد روشمند آن و لزوم آن در کشور ما تازه شروع شده است. حالا شايد بيشترين وظيفه ما اين باشد، ببينيم چه مي شود کرد که اين مساله تثبيت شود و شتاب بيشتري بگيرد. شايد بتوانيم هرچه زودتر فاصله عميق مان را با جهان نقد امروز کمتر کنيم. اما بخش دوم پاسخ شما اين است که پديده رمان يک پديده غربي است. به نظر من به جز چند مورد نادر ساختار رمان در ايران هنوز به شکل مستقل و واقعي خود شکل نگرفته است. رمان براي ما هنوز يک شيوه نوشتاري نو است که ما تازه در حال تجربه آن هستيم. از مشروطه تا به حال هم آنقدر تلاطمات اجتماعي و سياسي را تجربه کرده ايم که مجالش پيش نيامده به قول رولان بارت ادبيات تبديل به ابژه يي شود که خود را ببينيد. ما در پديده رمان دنباله رو مطلق غرب هستيم. به سختي راه افتاده ايم. شما چند شخصيت را نام برديد. اينها هم تحت تاثير آموزه هاي غربي بودند.
کاشيگر؛ درست است و پذيرفتني. نقد مدرن زاييده رمان است و مادام که رمان در مفهوم مدرن آن در ايران پديد نيايد، شايد نتوان توقع نقد مدرن را داشت. اين يک استدلال بسيار منطقي است. ضمن اينکه ظاهر قضيه اين است که منتقد ما از نويسنده خارجي اسطوره زدايي مي کند ولي قادر نيست اين رفتار را در مورد نويسنده ايراني تکرار کند. آيا به نظر شما، مادام که رمان مدرن در ايران نوشته نشود، نقد ما هم به اين وضعيت ماقبل مدرن محکوم است؟ يا نه ممکن است نقد ما را کمک کند که رمان مدرن پديد آيد؟
سلاجقه؛ اجازه بدهيد اول اين گفته شما را که نقد مدرن زاييده رمان است مورد تامل قرار دهم. اگر اصطلاح نقد مدرن را با اندکي تسامح معادل نقد نوين بگيريم من فکر مي کنم نقد مدرن در آغاز بيشتر متن شاعرانه را مدنظر داشته است. اگر تاريخچه نقد را بررسي کنيم، مي بينيم که بحث استقلال متن در آراي منتقدان نقد نو امريکايي بيشتر معطوف به متن شاعرانه بوده است. و پس از آن بحث هاي روايت شناسي را در بر گرفته است که به طور عمده روايت داستاني يا رمان بر آن پيشي گرفته است و در حال حاضر از آنجا که رمان به دليل ويژگي هاي جامعي که دارد مهم ترين ژانر ادبي به حساب مي آيد در نتيجه بيشترين مباحث نقد مدرن را به خود اختصاص داده است. اما با نکته بعدي تان در اينکه منتقد ايراني از نويسنده خارجي اسطوره زدايي مي کند خيلي موافق نيستم.
به نظر من ذهنيت ايراني هرجا که بتواند اسطوره سازي مي کند. ما در ايران دوست داريم زندگي افراد را به چيزي دست نيافتني تبديل کنيم و بعد برويم سراغ آثارشان. هر چند در بسياري از جاهاي ديگر دنيا هم همين کار را مي کنند. البته علت اين مساله را اول بايد در ذهنيت اسطوره ساز انسان جست وجو کنيم و پس از آن اگر ببينيم که ما بيشتر از ديگران اسطوره سازي مي کنيم بايد علت را در پيشينه فرهنگي مان جست وجو کنيم.

- از دوران نويسندگيتان بگوييد.
هنر و ادبيات را از دوره دبستان دوست داشتم. در دبيرستان در زمينه ادبيات بسيار فعال بودم و سرودن شعرهاي اوليه خود را از آن دوره شروع كردم. تاليفاتم از دورهاي كه دانشجوي دكتري بودم شروع شد. اولين كتابم را در سال 1377 نوشتم كه كتابي فانتزي و داستان آن ظاهرا براي كودكان اما در حقيقت فرامخاطب بود و همان سال، كتاب سال زيست محيطي شد. دومين كتابم كه كتاب درسي دانشگاهي شد، با عنوان «درآمدي بر زيبايي شناسي شعر» بود. كتاب سوم نيز يك داستان فانتزي بود به نام «بنفشه كوچولو» كه داستانهاي سمبليك دارند؛ اين كتاب نيز با استقبال خوبي روبهرو شد. در همين سالهاي دانشجويي كتاب ديگري نوشتم به نام «صداي خط خوردن مشق» كه در واقع اولين فعاليت جدي من در زمينه نقد و نقدي ساختاري و تاويلي آثار هوشنگ مرادي كرماني بود. اين كتاب با استقبال خوبي روبهرو شد و من را به عنوان منتقدي كه ديدگاه مدرن در نقد دارد و سعي ميكند براساس معيار نقد امروز، علمي كار كند معرفي كرد. بعد از اين كتاب، پايان نامه دكتري را شروع كردم و به موضوعات زبان شناسي همگاني، نشانه شناسي و بحثهايي وارد شدم كه به من كمك كرد تا بتوانم با دانش روز در زمينه نقد آشنا شوم. اين پاياننامه يكي از جديترين كارهاي من بود و زحمت زيادي براي انجام آن متقبل شدم و هماكنون با عنوان «فرهنگ تحليلي متيف، نشانه و نماد» آماده چاپ است.
همزمان با اين كار، فعاليتهاي جديتري را شروع كردم. مثل نوشتن مقالات متعدد در جرايد و مجلات و فصلنامههاي تخصصي.
فعاليتهايم در زمينه نقد و نظريه ادبي در نقد شعر و رمان و در زمينه ادبيات كودك ادامه پيدا كرد. سپس مجموعه نقدي به نام «نقد شعر معاصر» را انجام دادم كه اولين شماره اين مجموعه با عنوان «اميرزاده كاشيها» -كه نقد شعر احمد شاملو بود- به چاپ رسيد.
همزمان با چاپ اين كتاب، در نخستين جايزه نقد ادبي ايران و منتقد برتر ايران، از طرف خانه نقد ايران و بنياد هنرمندان و نويسندگان، در زمينه نقد شعر معاصر و كهن جايزه دريافت كردم. سپس كتابي از من به نام «از اين باغ شرقي» به چاپ رسيد كه حاصل تلاشهاي زياد من در چند سال گذشته بوده است.
- كارهايي هم در دست چاپ داريد؟
بله، به اين ترتيب كه ميگويم. 1- دومين شماره از نقد شعر معاصر (شعر فروغ فرخزاد)
2- فرهنگ تحليلي متيف، نشانه و نماد در شعر سبك هندي
3- مجموعه نقد شعر كه در مرحله نهايي چاپ است
4- مجموعه مقالات در زمينه نقد شعر
5- مجموعه نقد مقالات رمان
6- كتاب ديگري با عنوان «دنياي قشنگ پوپو» كه فانتزي است و تعداد زيادي مقاله.
- دليل گرايش شما به رشته ادبيات و محورهايي كه كار كردهايد، چيست؟
ادبيات با من به دنيا آمد و بخشي از وجود من است. بنابراين، از زماني كه خود را شناختهام، ادبيات با من بوده است. به هنر هم علاقهمندم و هميشه دوست داشتهام در يكي از اين دو رشته ادامه تحصيل بدهم. هرچند در دوره متوسط رشته تجربي را خواندهام اما علاقهام به ادبيات، من را به اين وادي كشاند و همين باعث شد كه با وجود سختيها و مشكلاتي كه داشتم، نه تنها در ادبيات بلكه در فلسفه، زبان و روانشناسي هم پيش بروم.
- آثار شما چقدر بر مخاطبانتان موثر بوده است؟
خوشبختانه انعكاس و بازتاب كارهايم رضايت بخش بوده و باعث تشويق من براي ادامه كار و ارايه آثار ديگر شده است.
- بعد از اتمام كار، آسيبشناسي هم ميكنيد؟
بله، در حقيقت هميشه در حال آسيبشناسي كارهايم هستم. زماني كه مشغول نوشتنم با همه وجود مينويسم و در آن غرق ميشوم و در عين حال، لذت ميبرم. اما بعد از چاپ نسب به آنچه نوشتهام ديدي انتقادي دارم و در اين مورد سختگيرتر از ديگرانم. توجه به جنبههاي منفي كار، جنبه مثبت را در كارهاي بعدي زياد ميكند.
كتاب برگزيده ي سال به همراه گفتگو با پروين سلاجقه